تبليغاتX
مرد کوچولوهای مامان و بابا
مرد کوچولوهای مامان و بابا

زندگی دوقلوهای مامان


 

سلام به پسرای مهربونم که با اومدنشون منم مادر شدم..

امروز روز مادره و منم یه حس خاصی دارم که مادر شدم و شما ها و بابایی این روز و به من تبریک گفتید امروز ظهر تی وی داشت یه اهنگی پخش میکرد در مورد روز مادر که رهام پرسید مامان عروسی کیه؟؟گفتم هیچ کس مامانی روز مادره همه امروز به ماماناشون تبریک میگن این روز بعد شماها پرسیدید چی میگن گفتم میگن روزت مبارک یهو پرهام پرید بغلم و بوسم کرد و گفت روزت مبااک(مبارک) و به تبعیت از اون رهام هم همین کارو کرد و من نمیدونم چرا بغض کردم خیلی حس قشنگیه تو حرف نمیتونم بیانش کنم چقدر ولی خیلیییییییییییییییییییییییییی قشنگه..

من خیلی خوشحالم از اینکه دارم روزای زندگیم و کنار بابا امیر که همه زندگیمه و شما دوتا پسرای خوبم میگذرونم و همیشه خدا رو شکر میکنم واسه این همه لطفی که در حقم داشته..

خب یکم از شیرین زبونی هاتون بگم این مکالمه شما دوتاست چند روز پیش که رهام اومد تو تخت من با کتاب و ماژیکاش و داشت مش (مشق)مینوشت که یهو دید پرهام دراز کشیده و بهش گفت:

رهام:دادااااااااااااااااااااااااااااااااااش ایه مشاتون ننویسی خانومت دعوات میکنه ها!!!!!

پرهام:نه داداش من از خانومم مرخصی گرفتم!!

رهام:داداش ولی من مشامو مینویسم که خانومم منو دعوا نکنه مگه نه مامان؟؟ و این یعنی اینکه مامان تائید کن حرفم و..

و من داشتم به این فکر میکردم که احتمالا این یه نمونه از مکالماتیه که زمان مدرسه رفتنتون بارها و بارها خواهم شنید..

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط سمی|


 

سلام به پسرای گلم

از ۴ شنبه پرهام تب کرد و من با داروهایی که میدونستم تب اش و کنترل کردم و خدا رو شکر کلا قطع شد و فردا افتاد به بیرون روی تا شب و خلاصه امروز بردیمش دکتر و ۲ تا امپول براش نوشت آقای دکتر و تو درمانگاه که بودیم کلی بچه اومده بودن که واسه آمپول زدن درمانگاه رو گذاشته بودن رو سرشون و پرهام هم با تعجب نگاهشون میکرد من و بابا امیر هم بهش گفتیم تو که نمیترسی درسته؟؟پرهام هم گفت بله آمپول که ترس نداره باید بزنیم که زودی خوب شیم و بعد که نوبتش رسید اولی رو که خورد فقط دهنش و باز کرد و یه نفس خیلییییییییییییییییییییییی عمیق کشید بدون حتی یه قطره اشک ولی دومی رو که خورد خیلی دردش اومد و خیلی هم سعی کرد که مثل اولیه برخورد کنه ولی نتونست آمپولش هم ب۶ بود و خانمی که براش تزریق کرد گفت که خیلی میسوزونه ولی کلی هم پرهام و تشویق کرد که آفرین چه پسر خوبی هستی که گریه نکردی و پرهام هم ناراحت بود که نتونسته بود خودش و کنترل کنه گفت ولی گریه کردم که!!!!!!!!!!!!!الهی مامان قربونت برم که انقدر آقایی همین که اولی رو گریه نکردی و مثل یه مرد خودت و کنترل کردی دنیا برام ارزش داره مامانی بمیره برات که یه ویروس مسخره تونسته انقدر لاغرت کنه امروز که نگات میکردم صورتت مثل گچ دیوار سفید شده بود و از اون تپلی هیچ خبری نبود..

آقای دکتر براش آزمایش مدفوع نوشته ولی از ظهر حتی یه بارم دستشویی نداشته بعدشم بهمون گفت که تا وقتی آزمایش نداده هیچی نخوره ولی انگار پرهام تازه اشتهاش باز شده و هی میگه گشنمه!!

بخدا حاضرم همه مریضی ها رو من بگیرم شماها هیچی تون نشه آخه با هر مریضی نصف میشید..امیدوارم که رهام نگیره ازش

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط سمی|


 

امروز از صبح بیشتر از هزار بار گفتید ماشین کنتولولی هامون و بیار بازی کنیم منم صد هزار بار گفتم چشممممممممممممممم صبر کنید بابا شب بیاد و امشب که بابایی اومد بخاطر شماها از خیر فیلم دیدن گذشت و ماشیناتون و اورد تا بازی کنید..

این خونه ماست که بخاطر ماشین های محترمون شده عین مسجد دور تا دور کوسن های مبل چیده شده که خدایی نکرده ماشینا به پایه مبلا نخورن و یه وقت خراب نشن ندید بدیداااااااااااااا

tj4rdicqmz38zogp1h4.jpg

اینم سه تا پسر من که اینجوری محو بازی شدن

r0e90shhehvhtt294lzt.jpg

میخاید بدونید چقدر هیجانی بازی میکردن؟؟اینقدرررررررررررررررررررررررررررررر که پرهام بین زمین و هوا بود..

v5niyf6vy5vaido1xq7.jpg

بدون شرح!!

d5z2zf67ijiw7l6bihzs.jpg

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط سمی|


 

سلاااااااااااااااااااااااااااام

بالاخره تولدتون شدروز ۱۰ اردیبهشت واستون جشن گرفتیم و خیلی خوش گذشت بهمون همه دوستاتون هم اومده بودن و شماها هم کلی بازی کردید کلی جیغ زدید و کلی شیطنت و خلاصه همه کاری کردید و تخلیه انرژییییییییییییییییییییییی فوق العاده زیاد..

مامان برای عصرونه الویه و سالاد ماکارانی و کشک بادمجون و سالاد جوانه درست کرده بودم به همراه

ژله ها که خاله نسیم زحمتش و کشیده بود و خیلی هم خوشگل شده بودن..مرسی خاله جونم

مهمونی از ساعت ۴ شروع شد تااااااااااااااااااااااااااااااااا ۲ شباره تعجب نداره که خب بعد از اینکه سری اول مهمونامون رفتن خانواده های من و بابا امیر اومدن و یکم بعد هم خاله مامان اومد و تا دیر وقت بیدار بودیم البته شماها نه ها خیلی خسته بودید و آخر شب بهونه میگرفتید بخاطر همین زودی خوابیدید..

خیلی ذوق اسباب بازیهایی که واستون اوردن داشتید انقدر که با همه خستگی نمیخواستید بخوابید ولی نمیشد دیگه چشماتون یاری نمیکرد که بیدار بمونید رهام که از ذوقش از ۸ صبح بیدار بود تا هم منو دید از جاش پرید و گفت مامان امروز تولدمون شد!!!!!!!!!!!!بعدشم تا وقتی پرهام بیدار شه پا به پای من اومد بیرون واسه خرید و کارایی که مونده بود..

خلاصه کنم که روز خوب و به یاد موندنی بود برامون و خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفت..

اینم یه سری عکسای تولد اول از کیک شروع میکنم با تم مک کوئین که تازگی ها عاشقش شدید و برچسباشم(به قول شماها چ چسب) زدید تو اتاقتون

im43exo5phum4zusmy.jpg

این پسرای مرتب ما قبل از شروع تولد میگم مرتب آخه همینکه مهمونی شروع شد از بس شیطنت کردید قیافه هاتون آشفته شده بود

j8n5xtgg2id1ekbmhhpx.jpg

lxo76lj8k2hmqzp1s59.jpg

k46lzdhg7d3swzu0wj7.jpg

یه عدد رهام خوش تیپ مامان

2uz95c11kx4m8cjzbth.jpg

 و یه عدد پرهام نی ناز مامان

hy2ghxq08dt751eygiv0.jpg

میز عصرونه

md8i1w75k4nww3jy2co.jpg

هرگز فکر نکنید که انقدر مودب نشسته بودن اینجا بعد از یه هوار حسابی من ساکت نشسته بودن که عکس بندازم ازشون تا برن سراغ باز کردن کادوها

6k0hgt2zk23w3ne0gvxw.jpg

الهی بمیرم براتون که از صدا کلافه شده بودید قیافه هاشونو

fp9igbbxt4vaz4hyb13y.jpg

متاسفانه نتونستم از فوت کردن شمع و بریدن کیک ازتون عکس بگیرم و فقط فیلم داریم

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط سمی|


 

سلام

الان که دارم مینویسم یه مامان خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی خسته ام آخه فردا واستون تولد گرفتم و قراره یه عالمه مهمون بیان خونمون هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا کلی میرقصیم و خوش میگذرونیم یه عالمه از دوستاتون هم میان..

از صبح ساعت ۸ که بیدار شدم تازه همین الان تونستم بشینم و یکم نفس بگیرم ولی خب خدا رو شکر خیلی از کاراتون و انجام دادم..

امروز از خرید که برگشتم پرهام اومد پایین تا کمکم کنه و وسایل و بیاریم بالا ولی رهام قربونش برم هیچچچچچچچچچچچچچچچ تکونی به خودش نداد گفت من میمونم تو خونه وسایلا رو بیارید بالا هر سری وسایلی هم که میاوردیم آقا یه بازرسی میکرد توش تا ما بیاییم بالا..

امروز کاملا حس کردم که بزرگ شدید ها این همه پله کمک پرهام آخه قبلا وقتی خرید داشتم علاوه بر خریدهامون شما دوتا رو هم باید تو بغل میاوردم بالا ای خدا شکرت که اون روزای سختمون تموم شده و الان قندعسلای ما مردی شدن واسه خودشون..

هردوتون خیلی ذوق جشن تولدتون و دارید امروز رهام میگه مامان چرا انقدر تولد ما طولانی شد؟؟قربونش برم خیلی دلش میخواد زودتر روز جشن برسه از ۵ شنبه که روز اصلی تولدشون بود بهشون گفتم چند شب دیگه بخوابید بعدش تولدتون میشه واسه همین خیلی براشون سواله و هی میپرسن..

قول بدید به مامانی که بچه های خوبی باشید و اذیتمون نکنید تا بتونیم یه جشن تولد خوب و به یاد ماندنی داشته باشیم..

دوستتون داریم مردای ۴ ساله

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط سمی|


 

سلام

دیروز  صبح از خواب که بیدار شدیم به شماها گفتم بچه ها تولدتون مبارک یهو شما هم کلی ذوق کردید که تولدتونه یه پلاستیک هم رو ماکروویو بود یهو پرهام چشمش خورد به اون میگه مامان اون کادومونه؟؟خیلی دلم سوخت که منتظر کادو بودید و ما هیچی نخریده بودیم براتون آخه گذاشتیم روزی که براتون جشن میگیریم کادوتون و بدیم بهتون..

امروز صبح هم بابا امیر پرهام و بغل کرده بود و میچلوندش یهو پرهام میگه بابا بل و هودم و هیختی بیرون(هنوز دیکشنری شماها  ر  نداره)یهو بابایی میگه چی؟؟یه بار دیگه بگو و بازم همون و تکرار کردی من که  از خنده ضعف کرده بودم انقدر بامزه حرف میزنی منظورت این بود که دل و روده ام و ریختی بیرون!!!!!!!!

پرهام همیشه کفشاشو اشتباه میپوشه هر وقت میخوایم از خونه بریم بیرون رهام عصبانیه اخه یه لنگه از کفش رهام و میپوشه یه لنگه از کفش خودشو رهام هم خیلی بامزه عصبانی میشه میگه داداااااااااااااش بازم اشتباه پوشیدی؟؟قربونت برم من..آخه رهام هیچ وقت نمیشه که کفششو اشتباه بپوشه تازگی موقع بیرون رفتن پرهام بهش میگه داداشم ببین کفشم و درست پوشیدم فقط خدا نکنه که اشتباه پوشیده باشه اونوقته که رهام قیافه اش دیدنیه ها عین آدم بزرگا هم میگه باز اشتباه پوشیدی؟؟نه اینکه پرهام ندونه ها ولی فقط میخواد بپوشه تا زودتر بتونه بره بیرون و به شیطنتش برسه..

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط سمی|


 

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن

صداي يك پرواز

فرود يك فرشته

آغاز يك معراج

و شروع يك زندگي

 

تولدتون مبارکککککککککککککککککک بهترین بهانه های زندگیم

سلام به بهترین پسرای دنیا

الان که دارم براتون مینوسم هردوتون خوابیدید و بابایی هم داره فیلم میبینه منم اینجام و ساعت هم ۱۲:۵ شبه یعنی اولین دقیقه های ۷ اردیبهشته و این یعنی تولدتونه ای خدا تولدتون مبارک عشقای مامان و بابا خیلی دوستتون دارم ها..

الان یه حس خاصی دارم هم خوشحالم هم انگاری یه بغضی تو گلومه از این همه لطف خدا که شماها رو به ما داده باورم نمیشه یعنی واقعا ۴ سالتون شده؟؟انگار همین دیروز بود تازه به دنیا اومده بودید و من و بابایی ناشی بودیم و همش هم حس میکردیم نمیتونیم از پس کاراتون بربیاییم و خیلی هم ترسیده بودیم مخصوصا من خب بابایی خیلی بهتر با این قضیه کنار اومد ولی من خیلی بهم ریخته بودم و همش ناراحت بودم و دلم گریه میخواست آخه روزای سختی بود خیلیییییییییییییییییییییییی هنوزم یادم میفته دلم میگیره از یه مامان کوچولو چه توقعیه آخه؟؟

خب دیگه ناراحتی بسه میخام از شادی ها بگم اینکه هردوتون مثل ماه میمونید اینکه من و بابا امیر عاشقتونیم اینکه همه سعی مون و میکنیم تا به بهترین ها برسید و اینکه بازم میگم خیلی دوستتون دارم

هی میخام شاد بنویسم ولی نمیدونم چرا یه جورایی دلم گرفته دارم به این فکر میکنم که وقتی بزرگ شید یعنی میرید سراغ زندگی هاتون و سراغی از ما نمیگیرید؟؟اخه من خیلی دلم براتون تنگ میشه الانم وقتی میخوابید میام نگاتون میکنم و دلم میخواد بچلونمتون اخه وقتی بیدارید انقدر مشغول شیطنت کردنید که به من فرصت این کارو نمیدید..

دیروز پرهام میگه مامانی مگه قرار نبود واسه من و داداشم تولد بخری؟؟(بگیری) گفتم چرا مامانی میگیرم و ذوق کنان رفت تا به داداش رهامش مژده بده ای الهی مامان قربونتون بره که انقدر خوشحالیتون و زودی نشون میدید..

قرار بود فردا براتون تولد بگیریم ولی خب یه دفعه ای قرار شمال گذاشت بابایی و از اونجایی که جور نشد تولد هم برقرار نشد و موند برا هفته دیگه ایشالا این هفته براتون تولد میگیرم..

ایشالا تو پست بعدی میام و از مراسم تولدتون میگم..

lgtviyr2cuhsvwuw0awn.jpg

ایشالا تولد هزار سالگیتون و جشن بگیریم قند عسلای ما..

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط سمی|


سلام به نینی نازی هام

۵ شنبه سال حاج خانوم مامان بزرگ بابا امیر بود و ما هم رفتیم تفرش زادگاه خاندان پدری بابا امیر و یک روز اونجا بودیم ولی خوش گذشت خدا رو شکر و فامیلهای بابایی هم بودن و دور هم بودیم..

دیروز رفتیم بیرون که یکمی دور بزنیم و یکم خرید کنیم و رفتیم اینجا که عکسش و میبینید هوا عالی بود البته سرد هم بود ها ولی خب آلوده نبود و ما هم کلی عکس انداختیم..

اولش که بابایی رهام و گذاشت روی درخت که ازش عکس بندازیم کلی ترسید و گریه کرد و بعد یکم که نشست و دید خب ترسی نداره خوشش اومده بود و پایین نمیومد اینم عکس هردوتون..

اینجا رهام ترسیده

cqigu9a6gly98zd1fdq.jpg

اینجا داره فکر میکنه که چه بیخود گریه کردم ها ترس نداره که

i9bw3fau6du5tk2b42el.jpg

اینجا هم میبینه که خیلی هم خوش میگذره اون بالا و داره لبخندش شکوفا میشه

s5xqh6962eufyodn4ftv.jpg

اینجا هم دیگه قربونش برم خوشحاله و داره میخنده

jo9y0qpv81dergne2m.jpg

اینم گل پسری همیشه خندون مامان که تو همه عکسا داره میخنده قربونش برم من

jgkpre4wiziruvvreos.jpg

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط سمی|


سلام

الان تو یه سنی هستید که خیلی با هم دعوا میکنید و منم اصلا این و دوست ندارم میدونم اقتضای سن اتونه ها ولی خب دلم معجزه میخادیعنی میخام اصلا با هم دعوا نکنید دیگه..

امروزم باز دعواتون شد منم هردوتون و فرستادم تو اتاق و گفتم حق ندارید بیایید بیرون و شماها هم موندید و بعد از چند دقیقه اومدم که بیارمتون بیرون و گفتم همو ببوسید و از هم عذر خواهی کنید و شماها هم فقط واسه بیرون اومدن از اتاق این کارو کردید و بعدشم به هم گفتید عذر خواهی و این یعنی منو ببخش داداشی..همون موقع داشتید میومدید بیرون از اتاق که پرهام گفت داداش دفعه بعد منو بزنی همچین میزنم که حالت جا بیاد رهامم گفت منم میزنمت که گریه کنیپس یعنی اون همه حرفی که من زدم بیخود بوده؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط سمی|


سلام

این اولین پست مامانیه تو سال ۹۱

امسال عید به ما خیلی خیلی خوش گذشت خدا رو شکر رفتیم بابل نامزدی و بعدشم با خاله آدین اینا رفتیم انزلی و سفر خیلی خوبی بود و بابایی هم تا ۲۰ فروردین خونه بود و این از همه مهمتر بود چون ۴ تایی کنار هم بودیم و خوش میگذروندیم..

این عکس سفره هفت سینمونه که بابا امیر خوش ذوق و سلیقه این سبزه رو واسه مامانی درست کرده بود و یه شب قبل از سال تحویل اوردش خونه و منو غافلگیر کرد

kag3711jz3lps9idm078.jpg

اینم عکس شما گل پسری ها روز اول عید وقتی داشتیم میرفتیم خونه مامان و بابا بزرگاتون..

3pnuczz1v8hi0ru16jw1.jpg

65gwwerb2agz7xwy66lf.jpg

امیدوارو هر سالمون و کنار هم باشیم و با هم روزای خوشی رو بگذرونیم..

مرسی خدا جونم به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی به خاطر شوهر خوبم و پسرای نازنینم دوستتون دارم تا ابد..

is3xw62ogbr0ik3nv3.jpg

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط سمی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت